![]() |
![]() |
|
| چشمهايي كه سياهيشان رفته است. |
|
...
هوای جنگل آغوش تو سپیداریست! شبیه حس محال به وقت بیداریست! شبیه حس غریب پلنگ هایی که... سرنیامدنت رفته اند! تکراریست! صدای نی لبک آذر است، شالیزار نشسته در هوس دست دختر ساریست کسی که تا نفس آخرش غزل بارید! و جای دست تو، دستش همیشه سیگاریست هوای سرخ تمشک تو در سرش افتاد براش نسخه نوشتی: جنون ادواریست!!
سمیه ی فعال
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:19 توسط زمردچشم |
|
|
سلام. راستش این جا مطلبی گذاشته بودم که در آن دلتنگی هایم را گفته بودم اما به تاکید آقای دکتر صفار آن را برداشتم تا ویرایشش کنم. امیدوارم به زودی پس از اصلاحش آن را دوباره برای خواندن بگذارم. واقعیت این است که وقتی خوب فکر کردم دیدم که حق با آقای دکتر است و نباید برای گذاشتن آن مطلب در وبلاگ عجله می کردم. هنوز خوب پخته نشده بود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:23 توسط زمردچشم |
|
|
عشق با نگاهي سرخ در انتهاي قصه به خاك مي سپاردمان! انگار هيچ پرنده اي بر شانه مان لانه نگذاشته و هيچ نامي بر سينه مان جاي نمانده!!! سمیه ی فعال شهریور ۸۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:20 توسط زمردچشم |
|
|
تقديمي به باران تنهايي تحويل سال! و به دست هاي خاليم كه در پشت قاب كوچكتان محكم تنهاي يشان را در آغوش مي كشيدند و براي نبودنت بر دامنه ي شرجي پلك هام سكوت باريدند!
سال هاي تحويل نشده! حافظه ي بودنت را به تقويم كوچك شهر آويزان مي كنم! از ابتداي تنگ ماهي قرمز نديده و... سير و... سركه! عينك دودي ام را برمي دارم؛ تا درخشش بي فروغ چشم هام را لاي هفت سين نچيده ام بگذارم! شايد! هواي ابري مقلب القلوب و صندلي رو به تنهايي ام را با دو فنجان حول حالنا به تقويم بياويزي! سميه ي فعال مرداد ماه88 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:16 توسط زمردچشم |
|
|
مرگ عشق ... تابلوي شرجي دختري ميوه به دست از پشت پرچين تنهايي ديروز خوشه خوشه سرك كشيده و امروز با دستهی گل تاج كرايهای ...! ما شده و تنهايي اش را شاد باش ميدهد! فردا مويزهاش دريا دريا خواب انگور مي بينند و تابلوي طوفاني زني با دختري ميوه به دست ... . سمیّهی فعّال مردادماه 88 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:12 توسط زمردچشم |
|
|
... سمیّهی فعّال |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:17 توسط زمردچشم |
|
|
دريا! من نه پشت به اقيانوس دعايم بالا مي رود و نه وقتي رو به روش مي ايستم! تنها مي دانم دعاي دريا ديگر هرگز بالا نمي رود! 88/1/29 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:49 توسط زمردچشم |
|
|
ساعت گذشته از سر شب مثل من كه آب ديگر گذشته از سر شعرم ، خودم و خواب مي ديدم از تو غزل مي شود تنم هي شعله مي كشد كه تو حافظ شوي و تاب بر گيسوان پر از جام من دهي اما دريغ كه در حسرت شراب هذيان چشم هاي تو را عادتم شده صد ها غزل چكيده و انگار در كتاب هر شب كه نيستي غم من با ملافه ها محكم گرفته است تنم را به رخت خواب خاموش مي شوند همه شیشه های شهر مثل هميشه مانده به دل حسرت جواب! سميه فعال
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:17 توسط زمردچشم |
|
|
بلنداي آسمان به كوتاهي نگاه هاي ماست! و ساعت ها تكراري تر از من هايي كه هر روز خودشان را در آينه تكرار مي كنند! و جاي پاي ديروز را بزك مي كشند! حالا از من ... تا تو! از ديروز تا امروز! فاصله اي حدود يك متر پايين تر! با نهال كوچكي كه امتداد دستهايش درست از حفره هاي خالي نگاهم رد شده است و مستطيلي كه كمي كوتاه تر از قدم گرفته اند! امروز بر خاك خودمان تقه مي زنيم و روي استخوان هاي ديروزمان فاتحه مي اندازيم و فردا را تف مي كنيم! بلند شو! بلند شو! بگذار سنگيني سايه ات را با سكوت چشم هام پايين بياورم و بغض ديروز را بالا! با يك جفت كفش حيران كه دهان باز كرده اند و شصت مضطربت را بالا آورده اند آرامشي كه با ضرب آهنگ تق تق تق … و اين بار جاي پاي ديروز را بزك نكشيده ام! و مثل هر روز آينه ها تكرارم نكرده اند! ببار! ببار و بغض ديروزم را بالا بياور! مرده ها هيچ گاه از گورشان بلند نمي شوند! سمیه فعال |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:46 توسط زمردچشم |
|
|
من! لالايي كه هرگز بر گوش كودكانت نمي رقصم، طلسم چشم هاي تو خوابم كرده است. انديشه ام را به باد مي سپارم تا در رگ سرخ شمع داني ها بهاري شود ؛ و تو ارديبهشتي ترين نگاه هايت را به باغ مي بخشي ! اگر چه فانوس ها نمي رقصند، صداقت شب زير شبقي نگاه هاي مرددت گم نمي شود! ايمان بياور! خمار ترين كليد بر گونه هاي آهني ات هفت دري را باز مي كند كه شهادت بر يوسف بودنم دارد! به مورچگان بگو ذراتم را بالا بياورند، تا معجزه كنم! مرا از ژرفاي كودكي ات بيرون بكش؛ تا رداي حيرت صوفيان را بر شانه هاشان بياويزم و بر پيامبر آخرشان سجده كنند! تو! كافر تر از آني كه به شمع داني ها ايمان بياوري ! 8/8/87 سمیه فعال |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:46 توسط زمردچشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|